یک اتفاق بد
پسرم سخت ترین ودردناک ترین دوران زندگیم 2 هفته گذشته بود که تو رو توی این وضعیت میدیدم
پسر پر جنب و جوش و شیطون من بالاخره کار دست خودش داد
10 اسفند بود که بابایی اومد دنبالمون تا بعد از یک هفته خونه مامان جون موندن ما رو برگردونه .
ولی همون شب بعد از شام گل پسرم از بالای مبل مامان جون افتاد پاییین.اول همه فکر کردیم مثل همیشه چند لحظه بعد ساکت میشی ولی دستت به شدت ورم کرد .بعد از گرفتن عکس از دستت دکتر کشیک ما رو مطمئن کرد که شکستگی نداره. فردای اونشب هم جمعه بود و ما ارتوپد پیدا نکردیم تا عکست رو ببینه .صبح شنبه ارتوپدی که بابای دوست مامان الی بود به ما گفت آرنج شما شکسته وباید گچ گرفت. ولی من راضی نشدم گفتم باید یک ارتوپد دیگه ببینه. بعد از ظهر بود که یک ارتوپد خوب پیدا کردیم و در کمال ناباوری تا عکس رو دید به ما گفت باید حتما عمل بشه ،چون شکستگی نزدیک به صفحه رشدش هست وخیلی حساسه. وگفت من وقت ندارم برید کس دیگه ای عمل کنه.وای چی به من وبابا و مامان جون گذشت فقط خدا میدونه. با بیمارستان مادر و کودک شیراز تماس گرفتیم ولی گفتن عمل اورژانسی نداریم باید از قبل نوبت میگرفتین.بیمارستان فرهمندفر هم گفتن صبح ناشتا بیاید تا دکتر اشکانی که بسیار دکتر ماهری است عمل کنه.ما هم از 12 شب شما رو تشنه و گرسنه گذاشتیم تا آماده عمل باشی.ولی دکتر ساعت حدود 11 بود که عکس رو دید و گفت باید صبح فردا عمل بشه چون امروز سرم شلوغه و خسته نمی تونم این کوچولو رو عمل کنم.
ما هم شمارو برگردوندیم خونه وتا فردا صبح مامان الی و مامان جون کلی اشک ریختن.
7 صبح 14 اسفند بعد از 4 روز درد کشیدن پسرم در بیمارستان بستری و آماده عمل شد ساعت 9 بود که با لباس اتاق عمل با کلی التماس کردن از من و بابا جداشدی تو رو بردن توی اتاق عمل وخدا برای هیچ پدر و مادری نخواد آنچه به ما گذشت .احساس می کردم قلبم در حال ایستادن از تپش است آنقدر گریه کردم که دیگه کنترلش از دستم خارج شده بود .من که همیشه از اتاق عمل وبیهوشی میترسیدم حالا جگرگوشه 3 ساله ام رو تنها اونجا فرستادم............
ساعت 12 بود که تو رو به بخش آوردن.خدای من !چقدر چشمات ورم داشت .مینالیدی و ما رو صدا میکردی. به بابا میگفتی بابا من 2 تا بابا میبینم.هنوز داروی بیهوشی در بدنت بود مقاومت می کردی تا نخوابی که مبادا ما تو رو تنها بگذاریم .
خدایا شکرت که پسرم سالم از اتاق عمل بیرون اومد با وجودی که میدونم یک ماهی رو که دستت باید توی گچ باشه و هر روز جای بخیه و اون اون پینهایی که از پوستت بیرون اومده باید پانسمان جدید بشه ولی خدا رو شکر میکنم که دکترت از عملت راضی بود.
ایلیا جون دوست دارم تو همه زندگی من هستی نفس های من به نفس های تو بسته است
همیشه شاد و سالم باش بهترینم


اینم ایلیا با یک فرشته زمینی و بهترین مامان جون دنیا

اینم پیمان عزیز پسر عمه ایلیا که لطف کرد و واسه ایلیا لپ تاپ آورد تا ایلیا سرگرم بشه.ایلیا هم خواب بود


یک اتفاق بد
